مدير وبلاگ : سيد ابراهيم حيدري
در غیبت صغری ارتباط ایشان با مردم از طریق نواب خاصی که چهار نفر بودند ، صورت می گرفت . نواب خاص آن حضرت در این دوره عبارت بودند از :
1- عثمان بن سعید
2- محمد بن عثمان
3- حسین بن روح
4- علی بن محمد .
این چهار نفر را نواب اربعه می گویند . نواب اربعه هدایت مردم را به عهده داشتند . این وضع تا زمان وفات نایب چهارم ایشان که در سال 329 رخ داد ، ادامه داشت . از این زمان به بعد غیبت کبرایِ آن حضرت آغاز شد ، که در این دوره هدایت مردم به عهدۀ نواب عام یعنی علماء و مجتهدین بزرگ می باشد . غیبت کبری هم اکنون ادامه دارد ، تا هر زمان که خداوند صلاح بداند آن حضرت ظهور نماید و جهان را پر از عدل و داد نماید ( ان شاء الله ).
1- امام راستین و عموی دروغگو
حضرت رسول اکرم ( ص ) یک عموی نا اهل داشت به نام ابولهب و امام دوازدهم ( عج ) یک عموی نا اهل داشت به نام جعفر .
ابولهب را شاید دشمنان پیامبر ( ص ) قبول داشتند ولی جعفر را نه دوستان قبول داشتند و نه دشمنان . او در بین همۀ مردم به جعفر کذ ّاب یعنی دروغگو معروف بود . در تاریخ دو نفر را کذ ّاب نامیده اند ، یکی مسیلمۀ کذ ّاب که ادعای پیغمبری کرده بود و یکی جعفر کذ ّاب که ادعای امامت کرده بود . از این دو نفر هیچ اثری جز نامی ننگین باقی نماند که دروغ هر چه بزرگتر باشد رسوا کننده تر است .
می دانیم که امام حسن عسکری ( ع ) در سالهای اقامتش کمتر در میان مردم و بیشتر تحت نظر خلفای ستمگر زندگی می کرد و این پیشامد اجباری سبب شده بود تا شیعیان برای روزگار غیبت آماده شوند .
تاریخ ولادت امام زمان ( عج ) پانزدهم شعبان سال 255 بود و تا هنگام شهادت پدرش امام حسن عسکری ( ع ) جز خواص امام از پاکان و مخلصان ، دیگران به دیدار امام عصر رخصت نمی یافتند ؛ که اوضاع زمانه سخت تیره بود و دشمن در کمین بود و خواست الهی این بود که اسرار امامت پوشیده بماند .
وقتی در سال 260 هجری امام عسکری ( ع ) به شهادت رسید ، برادرش جعفر موقعیت را مغتنم شمرد و ادعا کرد که من جانشین برادرم هستم . در این میان تنها چیزی که دستگیر او شد سهمی از اموال امام بود . آن هم بعد از آنکه مدتها معتمد خلیفۀ عباسی در جستجوی پیدا کردن جایگاه فرزند امام بود ولی دسترسی پیدا نمی کرد . چون امر الهی بر زندگی پنهان امام زمان ( ع ) قرار گرفته بود ، شیعیان امام و وکلای امام حسن عسکری ( ع ) که نمایندگی امام زمان ( ع ) را نیز در ادارۀ امور شیعیان داشتند رازداری و رازپوشی کردند . سرانجام معتمد و قاضیان رسمی اش اموال امام حسن ( ع ) را بر حسب وصیت نامه ای که مادر آن حضرت در دست داشت ، مطابق رسم جاری بین مادر و جعفر تقسیم کردند . اما جعفر بیش از این طمع داشت و هیچ تدبیری هم برایش سودی نداشت . اگر اعتراف می کرد که فرزند امام حسن ( ع ) پنهان است از او می خواستند که جای او را نشان بدهد و نمی توانست و در آن صورت دیگر کاره ای هم نبود و اگر پنهان می داشت که ناچار همین کار را هم کرد باز هم بهره ای نداشت . زیرا جعفر را کسی به حساب نمی آورد .
روزی می خواستند بر جنازۀ امام حسن ( ع ) نماز بخوانند ، خلیفۀ وقت ( معتمد ) خود را متاثر نشان می داد و شهر سامرا یک پارچه شیون و ناله بود . خلیفه دستور داده بود که ابوعیسی فرزند متوکل عباسی بر جنازۀامام ( ع ) نماز بخواند ، در این حال جعفر هم آمد که خودی نشان بدهد و در آخرین لحظه قرار شد که جعفر بر جنازۀ امام نماز گزارد . اما راوی خبر ابوالادیان می گوید :
« ناگهان دیدم کودکی همچون ماه تمام جلو آمد و آستین جعفر را کشید و گفت : عمو برو کنار و عقب بایست که من از تو به خواندن نماز بر پدرم سزاوارترم . آنگاه نماز را خواند و همه دانستند چنانکه می دانستند که بر هر پیغمبر و امام جانشین بر حق او نماز می گزارد . »
هیبت امام ( عج ) جعفر را در حیرت گذاشت و خود امام ( عج ) از دیدۀخلق پنهان شد . چند روز بعد جعفر به سراغ خلیفه رفت و گفت : « اگر شما مرا به عنوان امام حمایت کرده و قبول نمائید ، سر رشتۀ شیعیان را در دست خواهم گرفت و هر ساله بیست هزار دینار هم به شما می دهم . »
معتمد گفت : « اینجا دیگر حنای ما رنگی ندارد . هیچ یک از امامان پیشین را ما امام نکردیم ، آنها خودشان امام بودند و مسلمانان آنها را می شناختند . ناچار ما هم احترامی به آنها می گذاشتیم وگرنه دخالت ما را کسی نمی پذیرد . تو هم اگر مردی و از مردانگی نشان داری ، مردم را به خود دعوت کن و دستگاهی فراهم کن ، ما هم دیگر از تو ترسی نداریم ، هر چه می خواهی بکن . »
جعفر گفت : « من خودم چیزی نیستم که کسی حرف مرا بشنود . صد نفر مرید نادان هم گرهی از کار نمی گشاید . باید مقامی رسمی داشته باشم و خلیفه مرا تایید کند . »
خلیفه گفت : « آن مقام رسمی که تو می خواهی سلطنت است نه امامت ، که آن هم عجالتاً صاحب دارد . ما تو را به قاضی بودن هم نمی پذیریم . چرا که آنچه را یک قاضی باید بداند نمی دانی و مایۀ آبروریزی می شوی . برو و به حال خودت فکر دیگری کن . »
در آن هنگام نگهبانان ، جعفر را از خانۀ خلیفه بیرون کردند و تا زنده بود اجازۀ شرفیابی نیافت و از همه جا رانده شد و نام کذ ّاب را هم با خود یدک کشید .
2- بزرگترین حروف مقطّعۀ قرآن
حضرت ولی عصر ( ع ) در پاسخ به سوال عبدالله ( بنده ای از بندگان خدا ) در خصوص تاویل « معنای حقیقیِ » حروق مقطّعۀ ( کهیعص ) می فرماید : « این حروف از اخبار غیبی است که خداوند زکریای پیغمبر را از آن مطلع نمود . سپس ماجرای آن را بری حضرت محمد ( ص ) بیان فرمود و خلاصۀ ماجرا این است که حضرت زکریا از خداوند درخواست نمود که اسامی پنج تن را به او یاد دهد . جبرئیل فرود آمد و اسامی پنجگانه ( محمد ، علی ، فاطمه ، حسن و حسین ( ع ) ) را به ایشان تعلیم نمود .
هر زمان که زکریا نامهای « محمد ، علی ، فاطمه و حسن ( ع ) » را می برد ، شاد می شد ولی هرگاه نام امام حسین ( ع ) را می برد دلش شکسته و اشکش جاری می شد .
روزی گفت : « خدایا ! مرا چه می شود که هرگاه نام چهار تن را می برم دلم تسلی می یابد ولی آنگاه که نام حسین ( ع ) را می برم اشکم جاری می شود و نَفـَسم در سینه گره می خورد ؟ »
خداوند از واقعۀ مربوط به امام حسین ( ع ) به زکریا خبر داد . امام عصر روحی له الفداء فرمودند : « کاف کنایه از کربلا ، هاء اشاره به شهادت امام حسین ( ع ) ، یاء اشاره به یزید ملعون که بر حسین ( ع ) ظلم نموده ، عین اشاره به عطش و تشنگی حسین ( ع ) و یاران عزیز اوست و صاد اشاره به صبر آن حضرت در مقابل مصائب و شدائد است .
وقتی حضرت زکریا از این واقعه مطلع گردید ، سه روز در مسجد خویش اعتکاف نمود و از معاشرت با مردم خودداری کرد و پیوسته مشغول گریه و زاری بود و مرثیه سرائی می کرد که:
بار خدایا ! آیا بهترین بندگان مخلوقت را به مرگ فرزندش با این کیفیت مبتلا می کنی ؟
بارالها ! آیا این بلیه یعنی شهادت حسین ( ع ) را بر خاتم انبیاء نازل می فرمائی ؟
خداوندا ! آیا لباس این مصیبت را بر قامت علی و فاطمه ( ع ) می پوشانی ؟
پروردگارا ! آیا آثار این مصیبت بزرگ را در چهرۀ علی و فاطمه ( ع ) ظاهر می سازی ؟ »
آنگاه زکریا عرض کرد :
خداوندا ! به من نیز فرزندی عنایت فرما و او را در پیری مایۀ روشنائی چشمم قرار ده و مرا به وسیلۀ او امتحان کن و در مرگ او دل مرا بسوزان ، جنانکه خاتم انبیاء را به مصیبت فرزندش مبتلا می کنی .
خداوند هم به او یحیی را مرحمت فرمود که شهیدش کردند . ضمناً مدت حمل او نیز مانند امام حسین ( ع ) شش ماه بوده است ... »
3- شفای بیمار
دانشمند و محدث بزرگ ، علی بن عیسی اربلی ، صاحب کتاب « کشف الغمّه » نقل می کند : « سید باقی بن عَطوَه ، برای من نقل کرد : پدرم عطوه زیدی مذهب بود ، روزی بیمار شد و بیماری او به طول انجامید . همۀ پزشکان را آوردیم ولی از درمان او عاجز شدند . من و برادرانم که پسران او بودیم به مذهب شیعۀ دوازده امامی تماسل داشتیم . پدرم از این جهت نسبت به ما دل خوشی نداشت و مکرر به ما می گفت : من مذهب شما را نمی پذیرم ، مگر اینکه صاحب شما حضرت مهدی ( عج ) بیاید و مرا شفا دهد .
اتفاقاً شبی هنگام نماز عشاء همۀ ما در یک جا جمع بودیم که شنیدیم پدر فریاد زد : صاحب خود را دریابید که همین لحظه از نزد من بیرون رفت . ما که با شتاب از خانه بیرون رفتیم ، هر چه به اطراف نگاه کردیم ، او را ندیدیم . به خانه برگشتیم و از پدر جریان را پرسیدیم .
گفت : شخصی نزد من آمد و فرمود : ای عطوه !
گفتم : تو کیستی ؟
گفت : من صاحب پسران تو هستم ، آمده ام به اذن خدا تو را شفا دهم .
سپس دستی بر سرِ من کشید و هماندم به طور کلی بیماریم برطرف شد و کاملاً سلامتی خود را باز یافتم . »
4- دلداری امام عصر ( عج ) به یکی از دوستان
ابراهیم بن محمد نیشابوری می گوید : « حاکم ستمگر نیشابور ، به نام عمرو بن عوف تصمیم گرفت مرا به جرم دوستی با خاندان رسالت و تشیع اعدام کند . من هراسان شدم و با بستگانم وداع کرده خود را به سامرا ، حضور امام حسن عسکری ( ع ) رساندم . در آنجا قصد فرار و مخفی کردن خود را داشتم . وقتی نزد آن حضرت شرفیاب شدم ، پسری را دیدم که چهره اش مانند ماه شب چهارده می درخشید ، در آنجا نشسته بود . از نور جمالش آنچنان حیران و شیفته شدم که نزدیک بود گرفتاری خودم را فراموش کنم .
آن کودک نورانی به من فرمود : ای ابراهیم ! فرار نکن . خداوند شر آن حاکم را از سر تو دفع می کند . حیرت من زیادتر شد ،
به امام حسن عسکری ( ع ) عرض کردم : این آقازاده کیست که از باطن من خبر دارد ؟
فرمود : هُوَ اِبنی وَ خـَلیفـَتی مِن بَعدی ؛ یعنی این کودک پسرم و جانشین من بعد از من می باشد .
همان گونه که آن حضرت خبر داد ، خداوند مرا از شر عمرو حفظ کرد ، زیرا معتمد عباسی ، برادرش را فرستاد تا عمرو را بکشد . »
5- تعهدات یاران امام زمان ( عج )
در روایتی از حضرت علی ( ع ) است که حضرت ولی عصر ( عج ) قبل از اینکه ظهور نماید از کلیۀ اصحاب خود راجع به چهل موضوع تعهد می گیرد و از آنها می خواهد که این چهل موضوع را رعایت نمایند که عبارت اند از :
« دزدی نکنند ، زنا نکنند ، مسلمانی را اسیر نکنند ، احرام پوشی را نکشند ، حریمی را که خداوند حرمتش را واجب دانسته هتک ننمایند ، بر منزلی یورش نبرند ، کسی را جز با حق نزنند ، طلا و نقره ها را جمع نکنند ، گندم و جو را احتکار نکنند ، اموال یتیمان را نخورند ، به آنچه که نمی دانند شهادت ندهند ، مسجدی را ویران نسازند ، لواط نکنند ، غذائی را که از گندم و جو درست شده احتکار ننمایند ، نوشیدنی مست کننده نیاشامند ، لباس دیبا و حریر نپوشند ، لباس زرین در بر نکنند ، راه را بر مردم نبندند ، راهی را نا امن نسازند ، با اندکی بسازند ، از نجاست و پلیدی دوری جویند ، امر به معروف و نهی از منکر کنند ، لباسهای خشن در بر کنند ، خاک را بالش و تکیه گاه خود قرار دهند و در راه خدا به حق و حقیقت جهاد و پیکار نمایند . »
و آن حضرت به یاران خود قول می دهد که :
« راه برود همانگونه که آنها راه می روند ، همانکه آنها بپوشند بپوشد ، سوار شود همان طور که آنها سوار شوند ، و با آنها باشد هر گونه که بخواهند ، و با اندکی راضی و قانع باشد و با یاری و عنایت پروردگار ، زمین را پر از عدل و داد کند ، پس از آنکه پر از ظلم و ستم شده باشد ، و خدا را به بهترین وجه ، عبادت و پرستش کند و برای خود دربان و حاجبی قرار ندهد که مردم مستقیماً و با آرامش تمام ، با خودِ آن حضرت تماس داشته باشند و دستور را از حضرتش ، بدون واسطه بگیرند . »
برچسب: امام مهدی ( عج ),
نویسنده: سيدابراهيم الحيدري