مدير وبلاگ : سيد ابراهيم حيدري
امام ( ع ) فرمود : « ما برای بازی آفریده نشدهایم .»
پرسید : « پس برای چه آفریده شده ایم ؟ »
فرمود : « لِلعِلم و العِباده » یعنی برای علم و عبادت آفریده شده ایم .
پرسید : از کجا چنین می گوئی ؟
فرمود : « کلام خدای عزیز و جلیل » ( که در قرآن می فرماید : آیا می پندارید شما را بیهوده آفریدیم و بسوی ما باز نمی گردید ! ).
2- اثر پیام امام حسن عسکری ( ع ) به فیلسوف عراق
اسحاق کندی از دانشمندان عراق بود ، و مردم او را به عنوان فیلسوف و دانشمند برجسته می شناختند ، او کافر بود و اسلام را قبول نداشت ، حتی تصمیم گرفت کتابی دربارۀ تناقض گوئی قرآن بنویسد ، چرا که می پنداشت بعضی از آیات قرآن با بعضی دیگر ( در ظاهر ) سازگار نیست . او نگارش چنین کتابی را شروع کرد .
یکی از شاگردان او به حضور امام حسن عسکری ( ع ) آمد و جریان را به اطلاع آن حضرت رسانید ، امام ( ع ) به او فرمود : « آیا در میان شما یک مرد هوشمند و رشید نیست تا با استدلال و منطق محکم ، کندی را از نوشتن چنین کتابی باز دارد و او را پشیمان کند ؟»
شاگرد گفت : « ما شاگرد او هستیم و از نظر علمی نمی توانیم او را قانع کرده و از عقیده اش منصرف کنیم . »
امام حسن ( ع ) به او فرمود : « من سخنی را به تو یاد می دهم ، تو نزد او برو و چند روز او را در این کاری که شروع کرده ، کمک کن . وقتی که با او همدم و نزدیک شدی ، به او بگو سوالی به نظرم رسیده ، می خواهم از تو بپرسم .
او می گوید : بپرس .
به او بگو : اگر نازل کنندۀ قرآن ( خدا ) نزد تو آید ، آیا ممکن است که بگوید مراد من از معانی این آیات ، غیر از آن معانی است که تو برای آن آیات فهمیده ای ؟
استاد کندی می گوید : آری ممکن است .
در این هنگام به او بگو : تو چه می دانی ، شاید مراد خداوند از آیات قرآن ، غیر از آن معانی باشد که تو فهمیده ای . »
شاگرد نزد اسحاق کندی رفت و مدتی او را در تالیف آن کتاب یاری کرد و با او همدم شد . تا آنکه روزی گفت : « آیا ممکن است که خدا غیر از این معانی را که تو از آیات قرآن فهمیده ای ، اراده کرده باشد ؟ »
استاد فکری کرد و سپس گفت : « سوال خود را دوباره بیان کن . »
او سوال خود را تکرار کرد . استاد گفت : « آری ممکن است خدا ارادۀمعنائی غیر از معانی ظاهری آیات قرآن کرده باشد ، زیرا واژه ها ، دارای احتمالات است . »
سپس استاد به شاگرد گفت : « راست بگو بدانم این سخن را چه کسی به تو یاد داده است ؟! »
شاگرد گفت : « به دلم افتاد که از تو بپرسم .»
استاد گفت : « این سوال ، سوال مهمی است و از تو بعید است که چنین پرسشی نمائی .»
شاگرد گفت : « این سخن را از امام حسن عسکری ( ع ) شنیده ام . »
استاد گفت : « اکنون حقیقت را گفتی ، چنین سخن حکیمانه ای ، جز از خاندان رسالت شنیده نمی شود .»
آنگاه استاد ، تقاضای آتش کرد ، و تمام آنچه را دربارۀ تناقض آیات قرآن نوشته بود ، به آتش کشید و سوزاند و نابود کرد .
3- صمیمیت امام حسن عسکری ( ع ) با دوستان
ابوهاشم جعفری یکی از شاگردان و دوستان امام حسن عسکری ( ع ) بود . او چند روز با امام حسن ( ع ) روزۀ مستحبی گرفت و هنگام افطار ، همراه امام ( ع ) با هم افطار می کردند .
روزی بر اثر گرسنگی ضعف شدید بر ابوهاشم وارد شد ، او آن روز طاقت نیاورد و به اتاق دیگر رفت و مخفیانه مقداری نان خورد و روزه اش را شکست ، سپس بی آنکه موضوع را به امام ( ع ) بگوید ، به حضور امام ( ع ) آمد و نشست .
امام حسن ( ع ) به غلام خود فرمود : « غذائی برای ابوهاشم فراهم کن ، زیرا او روزه اش را شکسته است . » ابوهاشم لبخندی زد .
امام ( ع ) به او فرمود : « ای ابوهاشم ! چرا می خندی ؟ اگر می خواهی نیرو پیدا کنی ، گوشت بخور ، در نان قوت نیست .»
به این ترتیب امام حسن عسکری ( ع ) با کمال خوشروئی و خودمانی ، با دوستان برخورد می کرد و چون پدر و فرزند با آنها رفتار می نمود و مزاح می کرد ، با اینکه دارای مقام بسیار ارجمند امامت بود .
4- گره گشائی از مشکلات مسلمانان
ابوالفرات یکی از شیعیان عصر امام حسن عسکری ( ع ) بود .
او می گوید :
« ده هزار درهم از پسر عمویم طلب داشتم . چند بار نزد او رفتم و مطالبه کردم . او جواب منفی داد و مرا با شدت رد کرد . سرانجام نامه ای برای امام حسن عسکری ( ع ) نوشتم و در آن ماجرا را توضیح دادم و درخواست کردم که برای من دعا بفرمائید تا پسر عمویم پول مرا بدهد .
آن حضرت جواب نامۀ مرا داد . در آن نوشته بود که پسر عمویت بعد از روز جمعه خواهد مرد و قبل از مرگش پول تو را خواهد داد .
قبل از روز جمعه پسر عمویم نزد من آمد و طلب مرا پرداخت .
به او گفتم : چطور شد که آن همه نزد تو آمدم ، طلبم را نمی دادی ولی اکنون خودت آمدی و پولم را می دهی ؟
در جواب گفت : در عالم خواب ، امام حسن عسکری ( ع ) را ملاقات کردم . آن حضرت به من فرمود : وقت مرگ تو نزدیک شده است . طلب پسر عمویت را بپرداز . به این دلیل آمدم تا طلب تو را بپردازم .
5- بشارت امام حسن عسکری ( ع ) به حجت خدا
دورۀ امامت حضرت امام حسن عسکری ( ع ) یا در زندان گذشت و یا در خانه ای تحت نظر در لشکر سامرا . شش نفر از خلفای عباسی ( متوکل ، منتصر ، مستعین ، معتز ، مهتدی و معتمد ) با امام حسن عسکری ( ع ) معاصر بودند .
معتمد عباسی بوسیلۀ یکی از محرمان و نزدیکانش امام عسکری ( ع ) را با زهر مسموم کرد تا به خیال خود از وقوع ظهور امام مهدی ( ع ) جلوگیری کند . حضرت امام حسن عسکری ( ع ) بر اثر سم زهر چند روزی در بستر بیماری بود و در این ایام معتمد پیوسته طبیبان خود را بر بالین امام می فرستاد تا مردم گمان کنند که حضرت از بیماری طبیعی در رنج است و گمان بدی نسبت به خلیفه پیدا نکنند . در آخرین روز یعنی هشتم ربیع الاول چون امام ساعت وفات خود را حس کرد ، فرزند خود را بر بالین طلبید و به کمک آن حضرت برای اقامۀ نماز آماده شد . آنگاه رو به طفل خود فرمود : « بشارت باد بر تو ای فرزندم ، همانا توئی صاحب الزمان و توئی مهدی و حجت خدا بر روی زمین و توئی فرزند من . پدر تو رسول خدا ( ص ) است و تو خاتم ائمۀ طاهرین هستی و رسول خدا ( ص ) نام و کنیۀ تو را بشارت داد و این عهدی است بسوی من از پدرم از پدران طاهرین خود . »
و چون این جملات به پایان رسید ، لبهای مبارک حضرت از حرکت بازماند و رحلت آن حضرت به سوی اجداد طاهرینش آغاز شد . آن حضرت در هنگام وفات 29 سال بیشتر نداشت و در بعضی از اسناد 28 سال نیز ذکر شده است .
برچسب: امام حسن عسکری ( ع ),
نویسنده: سيدابراهيم الحيدري